پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

پيش دبستاني دخترم

دختر گلم امسال شروع كرده بره پيش دبستاني اوايل خيلي دوست نداشتي بري به خاطر صبح هاش كه بايد از خواب بيدار بشي در حدي كه يك روز حسابي با هم درگير شديم و به زور رفتي ولي از اون به بعدش ديگه متوجه شدي بايد بري حتما ولي صبحا صبحونه نمي خوري و مي ري و تغذيه هم كه برات مي ذارم نصفه برمي گردوني خلاصه تو غذا خوردن حسابي اذيت مي كني اگه با دادن تبلت بهت يكم غذا بخوري چند روز پيش هم بايد برات غذا تزيين مي كردم كه وقت نكردم و تخم مرغ برات درست كردم و انگار نخورده بودي اينم شاهكار مامان ...
2 آبان 1396

بدون عنوان

سلام دختر قشنگم خيييييييلي وقته كه ديگه نيومدم و برات بنويسم اينقدر زمان گذشت كه داداشي هم به دنيا اومد و يك سال و پنج ماهه شد🤦🏻‍♀️حالا از اين به بعد سعي مي كنم عكساي قبل رو هم بذارم فداي جفتتون بشم
2 آبان 1396

♡♡♡22 ماه عاشقی♡♡♡

پرنیای عزیز تر از جانم اینروزهای تو نـــــــــاب و زود گـــــــذر هستند کارهای شیرینـــی که انجام می دی ومن و بابایی کلی دلمون برات می ره و می ذوقیم و حرفهای دلنشینت که هر روز یه کلمه یاد می گیری اونم نصفه و نیمه و اولین های واپسینت ، همه و همه میره و درست مینشینه تو عمق قلب عاشق من ... حک میشه در روح و جانم ... ثبت میشه در ذهن بی قرارم ،و من میمونم ویه دنیا خاطره ی زیبــــــــــــــــــــــا یک فرشته ی 22 ماهه ! 22 ماه ، یعنی 672 روز ! 22 ماه یعنی 672 روز با تو بودن ! 22 ماه یعنی 672 روز مادر ِ تو بودن ! 22 ماه یعنی 672 روز تمام لحظه ها را با تو سپری کردن ! ...
25 آبان 1392

♡♡♡پروژه ی جدید♡♡♡

سلا م پرنیای عزیزم از امروز صبح قصد کردم پروژه ی جدید گرفتن شیر رو شروع کنم و روزها بهت شیر ندم که یه کوچولو غذا بخوری و شب ها و ظهر ها وقتی خوابی بهت شیر بدم خلاصه یه چسب زدیم روش و بهت گفتم م م اوخ شده و شماهم می رفتی و می اومدی و با یه لحن غم ناکی می گفتی مامان م م اوخ شده الهی فدات بشم اصلا دلم نمیاد ازشیر بگیرمت ولی چیکار کنم چاره ای ندارم غذا درست نمی خوری خلاصه ظهر شد و اومدی تو بغلم و گفتی مامان م م و من گفتم م م اوخ شده تو همینطور به خود می پیچیدی و می گفتی بالا یعنی ببینم و هی چند بار این مماجرا تکرار شد و بالاخره خوابت برد فــــــــــــــــــــــدات بشم الهی اینم عکست که خوابیدی خیلی غمناک بودیدستت رو گذاشتی رو چشمات و ...
25 آبان 1392

♡♡♡عکسای جدید هالووینی....♡♡♡

 پرنیا کدویی   دخمل نازم امسال می خواستم به مناسبت هالووین ازت با کدو عکس بگیرم البته پارسال زن دایی جون عاطفه بهم گفت برا هالووین با کدواز پرنیا عکس بگیر که من پارسال کدو پیدا نکردم و امسال مادر شهناز چندتا کدو داشت تصمیم گرفتم با اونا عکس بگیری با وقت قبلی یه روز صبح که هوا سرد نبود بردمت خونشون شما که طبق معمول اولش همکاری نکردی و بازیت گرفته بود و با گول زدنت توسط موبایل یه کوچولو به راه اومدی و افتخار دادی چند تا عکس گرفتی   اینم عکس هات     کاش میدانستم در دل کوچکت چه میگذرد؟ و در برق سیاهی ...
17 آبان 1392

♡♡♡پــــرنیا و محرم امسال....♡♡♡

  سلام عروسک مامان امسال برامحرم برات لباس ندوختم و با لباس های دخمل دایی ازت چند تا عکس گرفتم و چقدرم رنگ سبز بهت میومد اولش نمی پوشیدی و چند دقیقه بعدش گفتم با محمد و منصوره می برمت تو حیاط اگه پوشیدی و حسابی ذوق کردی و خلاصه با کلی قر  پوشیدی و رفتیم تو حیاط هوا هم افتابی و خیلی سرد نبود شما هم حال به حالی یه بار قشنگ می ایستی که ازت عکس بگیرم یه بار نه کشتی منو برا عکس گرفتن این دفعه نمی دونم چطور شد ایستادی خلاصه چند تا عکس با موبایل ازت گرفتم و با تبل دادا محمد هم ازت عکس گرفتم دست محمد و زن دایی زینبم درد نکنه بعدشم با مامان جون و زن دایی و خاله رفتیم مسجد امسال سینه زدن رو تا حدودی یاد گرفتی ولی جلوی من نمی زنی هر ...
17 آبان 1392